ارشد
امروز صبح رفتم ارشد اونم فراگیر ثبت نام کردم تا به قول سحر بلکه یه پخی شدم.این جوری که از این جا مونده از اون جا رونده ایم.هر روز یه فس با پدر جان دعوا دارم که چرا تو نرفتی جبهه؟چرا جانباز نشدی ؟حتی وقتایی که خیلی کلافه ام میگم چرا یکی تون شهید نشدید؟(یا بابام یا داداشم)
میدونم همچین حرفایی شرم آوره اونم در مورد بابا.ولی وقتی که داغ میکنم که فلانی بی عرضه که لیسانسش رو ۷ ساله گرفت و ۶ در میون میومد کلاس حالا خیر سر پارتی شهیدش سر فلان شغل پر در آمده و من که یه زمانی خیال میکردم نابغه روزگارم همچنان چون خر در گل موندم حرصم میگیره.تازه فقط اینام نیست تو هر پذیرش کلی سهمیه دارن مخصوصا" ارشد.بسیجیای فعال هم که کم کم کمبود شهید رو جبران میکنن البته با این هواپیما ها و هلی کوپتر ها انشا الله تا صد هزار سال آینده میتونیم به خود کفایی در صنعت شهید پروری برسیم و حتی میتونیم صادرات هم داشته باشیم علی الخصوص به کشور های خاور میانه و افغانستان و عراق و شاید کوبا و زلاند نو.من نمی دونم چرا هر چی کار تو این مملکت انجام میشه بی حساب کتابه و الکی؟مدیریت بازرگانی ثبت نام کردم میگن بهتر از دولتیه البته من دولتی رو بیشتر دوست دارم ولی تو این دور و زمانه علاقه مثل کشک و دوغه.من واسه این چیزی که هستم روزها و ساعتها خودم رو سر زنش میکنم.این چیزی که هستم رو حق خودم نمی دونم تو هر آزمون استخدامی که شرکت کردم جزء ۲ نفر بعد پذیرشهام با در نظر گرفتی سهمیه ها که میان میزنن میرن جلو.به درک دیگه مهم نیست برام.مفت چنگشون.نوش جونشون.تا کی میتونن بخورن؟بالاخره عمر اینا هم یه روز سر میاد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:23  توسط سارا
|